شمارهٔ ۴۷۹

غزلیات

درد دل را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
جان شیرین منی صبر ز جان نتوان کرد

مشکل اینست که از جور فراقت صنما
خون رود در جگر و هیچ فغان نتوان کرد

اینچنین عهد شکستن که تو را عادت و خوست
تکیه بر عهد تو و آب روان نتوان کرد

من در این درد که هستم ز فراق رخ تو
بجز از خون دل از دیده روان نتوان کرد

با وجود قد و بالای جهان آرایت
هیچ میلی به سوی سرو روان نتوان کرد

شرح شوق تو قلم گفت ز حد بیرونست
صد زبان بایدم آن یک دو زبان نتوان کرد

گرچه در دار جهان نیست وفایی لیکن
این همه جور نگارا به جهان نتوان کرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}