شمارهٔ ۴۹۵

غزلیات

باد بویی ز سر زلف پریشان آورد
باد جانش به فدا کز بر جانان آورد

آتش عشق تو می‌سوخت درون دل ما
خاک کوی تو مگر باد به درمان آورد

داده بودم سر و سامان ز غم عشق به باد
سر سرگشتهٔ ما باز به سامان آورد

ز وجودم رقمی بیش نبودی باقی
نکهت زلف تو از نو به تنم جان آورد

چشم بختم که بُدی تیره کنون روشن شد
که بشیر آمد و بویی ز گریبان آورد

هرکه آن روی چو خورشید تو را روزی دید
چون شبی بی رخت ای ماه به پایان آورد

هرکه را خلوت وصل تو شبی دست نداد
همچو مجنون ز غمت رو به بیابان آورد

هیچ دانی شب هجران تو را نیست سحر
که جهانی ز غم عشق به افغان آورد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}