غزل 494 | باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد
باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد
درد یعقوب ستم دیده به درمان آورد
دست در گردن باد آرم و در پاش افتم
که نسیمی ز سر زلف پریشان آورد
بندهٔ باد صبایم که به هر صبحدمی
هم پیامی به برم از بر جانان آورد
شکر معبود که شد دیدهٔ جانم روشن
تا صبا سوی جهان بوی گریبان آورد
یوسف مصر دل ما، دل ما را خون کرد
تا که سرگشته سرم باز به سامان آورد
گرچه هم عاقبتالامر به مقصود رسید
لیک در حسرت و غم عمر به پایان آورد
غمزهٔ مست دلاویز تو بس خونریزست
جان ما را ز ستم باز به افغان آورد
خبرت هست که در حسرت لیلی رخت
دل مجنون صفتم رو به بیابان آورد
این چه قدست و چه بالا و چه رویست و چه مو
سرو قدش به جهان باز مگر جان آورد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}