شمارهٔ ۷۱۵

غزلیات

از دست هجر تو دل تنگم به جان رسید
بس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید

من ناتوان و بی دل و تو پادشاه حسن
واجب بود به غور دل ناتوان رسید

بار دگر به دولت وصلت اگر رسم
گویم غم فراق ولی کی توان رسید

فریاد من برس که ز دست فراق تو
فریادم از زمین همه بر آسمان رسید

چندان ز هجر روی تو آبم ز چشم رفت
کز فرق ما گذشت و سر فرقدان رسید

تیغ جفای خلق و خدنگ فراق تو
از دل گذشت مطلق و بر استخوان رسید

دل بیش از این تحمّل هجران نمی‌کنم
جان جهان ز دست فراقت به جان رسید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}