شمارهٔ ۸۴۱

غزلیات

گر به جانی می‌فروشد وصل خویش
من ندارم نیم جانی نیز بیش

گر قبولش می‌کند قربان کنم
من دریغ از وی ندارم جان خویش

مرهمی نه بر دل مسکین من
کز غم هجران دلی داریم ریش

چون دلم ریشست در هجران تو
بر سر ریشم مزن زنهار نیش

دل چو می‌دارم به عشقت دلبرا
آیت هجران تو خواندم ز پیش

من ندارم خویش و گر باشد یقین
رحمت بیگانه به باشد ز خویش

کیشم آن باشد که قربانش شوم
برنگردد تا جهان باشد ز کیش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}