شمارهٔ ۹۱۹

غزلیات

تا خیال آن بت بگزیده‌ام
بست نقشی در سواد دیده‌ام

از خیالش نیستم خالی دمی
گر بداند نور هر دو دیده‌ام

عمر بگذشت و من از روی وفا
یک سخن از لفظ او نشنیده‌ام

در چمن چون دیده‌ام قدّی چو سرو
درد از آن بالا بسی برچیده‌ام

همچو شمع از هجر می‌گریم به زار
کی چو گل از وصل او خندیده‌ام

آنچنان رویی و مویی در جهان
من مسلمان نیستم گر دیده‌ام

عرض گردیدم همه خوبان ز جان
مهر رویش از جهان بگزیده‌ام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}