شمارهٔ ۹۳۰

غزلیات

هنوز از بادهٔ وصل تو مستم
که می‌گیرد به جامی باز دستم

چو چشم ناتوانت ناتوانم
چو لعل مِیْ پرستت می‌پرستم

ز باد صبحدم هر دم پیامی
به نزد یار مشکین مو فرستم

که از بوی سر زلفت نگارا
به سان آهوی تاتار هستم

ز پا افتاده‌ام از دست هجران
بگیر آخر ز وصل خویش دستم

منِ آشفتهٔ بی دل، دل و جان
به دام زلف و سودای تو بستم

به هجرانم ز دیده خون گشادی
به دام زلف کردی پای بستم

به دل بودم ز غم بسیار باری
بحمدالله کز آن غم باز رستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}