شمارهٔ ۹۳۱

غزلیات

دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستم
در تو بستم دل و از هر که جهان وارستم

پای در سنگ فراقت زده‌ام مسکین من
آه اگر لطف تو ای دوست نگیرد دستم

چشم مست تو گهی مست و گهی مخمورست
جادویی مست و خرابست و من از وی مستم

رقم صبر که بر لوح دلم بودی نقش
من به سیلاب سرشک از دل غمگین شستم

چون کمان خم شده پیوسته چو ابروی توام
تا دل شیفته را در خم زلفت بستم

عهد بستم که دگر عهد نبندم با کس
وآنچه بستم چو سر زلف خودش بشکستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}