شمارهٔ ۹۵۷

غزلیات

تو می‌دانی که جز تو کس ندارم
بدین امید روزی می‌گذارم

نمی‌دانم چرا چون زلف خوبان
مسلمانان پریشان روزگارم

دل از دستم برفت اندر فراقش
شبی نگرفت دست دل نگارم

مرا بر دل ز هجران بار بسیار
بده باری مرا در وصل بارم

که در هجران رویت ای دلارام
همیشه خون دل از دیده بارم

اگرچه عاشقان بسیار دارد
بگو آخر که من کی در شمارم

به بستان جهان گر خود گلی هست
منش از آب دیده باز بارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}