شمارهٔ ۹۷۵

غزلیات

به دوران وصالت غم ندارم
به ریش هجر تو مرهم ندارم

مسلمانان به درد روز هجران
گرفتارم ولی همدم ندارم

که گوید حال زارم با تو هم باد
که در عالم جز او محرم ندارم

چنان مستغرق دریای عشقم
که من پروای خود یک دم ندارم

نه آن سودا که بود اندر سر ما
به جان تو که آن هم کم ندارم

به دستم گر فتد خاکی ز کویت
به دل یادی ز جام جم ندارم

به عشقش گر جهان بر من سر آید
ندانی که غمی زان هم ندارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}