شمارهٔ ۱۰۱۶

غزلیات

آخر نظری فکن به حالم
از دست فراق چند نالم

بفرست خیال تا ببیند
کز جور غم تو بر چه حالم

گفتم مگرت به خواب بینم
شوق تو نمی‌دهد مجالم

جستیم هلال در شب عید
ابروی تو گفت من هلالم

بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم

بر خاک درش نهاده‌ام روی
تا بر کف پای دوست مالم

وصل تو چو در جهان محالست
پیوسته ز هجر در خیالم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}