شمارهٔ ۱۰۷۸

غزلیات

قدر روز وصل تو نشناختیم
لاجرم جان و جهان درباختیم

چون شکر در آب و موم از آفتاب
در فراق روی تو بگداختیم

تا تو شمشیر جفا برداشتی
ما سپر در روی آب انداختیم

آتشی در خرمن ما زد غمت
با وجود سوختن درساختیم

در چنین حالی که ما را رو نمود
دوستان از دشمنان نشناختیم

ای بسا اسب وفا کاندر جهان
در پی مهر و وفایش تاختیم

چون خیالش درنمی‌گنجد به چشم
خانه دل را بدو پرداختیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}