شمارهٔ ۱۲۹۳

غزلیات

دلم ببردی و دانم که قصد جان داری
سر بریدن پیوند دوستان داری

نه شرط صحبت و آیین دوستان دانی
نه رسم و عادت یاران مهربان داری

به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقان
که خسته‌ای چو منِ زارِ ناتوان داری

تو را کجا ز من مستمند یاد آید
که صد هزار چو من بنده در جهان داری

چرا تو با همه دلجویی و سبک رویی
همیشه با من دلخسته سر گران داری

به لب رسید مرا جان ز هجر او ای دل
تو تا به چند غم عشق را نهان داری

جهان به عید وصالت امیدها دارد
مباش غافل از اندیشهٔ جهانداری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}