شمارهٔ ۲۴۰

غزلیات

مژگان سرکشت، رگ جان ها گرفته است
بنگر که دست فتنه چه بالا گرفته است

گاهی کشم سری به گریبان خویشتن
از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است

آشوب محشریست، دلش نام کردهام
این قطره ای که شورش دریا گرفته است

نامی ست بی نشان که به آن فخر می کنند
این هستیی که شهرت عنقا گرفته است

تنگ است اگر به غمکدهٔ شهر جا، حزین
از دست ما، که دامن صحرا گرفته است؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}