شمارهٔ ۳۴۶

غزلیات

دریغ عمر که بی روی آن نگار برفت
در انتظار شد و ایام و روزگار برفت

سزا همین بود آن را که یار بگذرد
ولی چه فایده کز دستم اختیار برفت

به قهستان در، از آرام دل جدا گشتم
چنان که خون ز دو چشمم هزار بار برفت

بر اعتماد جگرخواره ای دگر بودم
خبر رسید که او هم ز سبزوار برفت

کنار من چه شود گر ز دیده پر خون است
که این چنین دو دل آرام از کنار برفت

زمن قرار و شکیب و سکون و صبر به کل
چو هر دو یار برفتند هر چهار برفت

چرا به شیفتگی سرزنش کنند مرا
که دل نماند و جگر خون ببود و یار برفت

کسیم گفت که او بازخواهد آمد زود
هنوز شکر کنم گر برین قرار برفت

نزاریا چه توان کرد با قضا مستیز
چو بودنی به ضرورت ببود و باید رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}