شمارهٔ ۹۱۲

غزلیات

ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیم
با حور نشستیم و به فردوس رسیدیم

زان می که حلال است چنان مست ببودیم
کز هرچه حلال است و حرام است بریدیم

مستان الستیم ولی نفی گمان را
با خلق نمودیم که بی خود زنبیدیم

آب خضر اینجاست که ماییم ولی چشم
باریک نظر بود سر چشمه ندیدم

اول به دم اهل علو غره نبودیم
صوری به جهان در زسر جهل دمیدیم

دیگر به ورع جامه ی طامات ندوزیم
یک رنگ ببودیم و دوتایی بدریدیم

تو خود منه ای خواجه که ما هم چو گروهه
با آخر سررشته ی خود باز دویدیم

آن بار کژی بود که بی فایده عمری
از عقل به تنبیه و ستم می طلبیدیم

دیوانه ببودیم نزاری و محال است
امید به هشیاری آن می که چشیدیم

گر فایده ی دیگرت از عشق نباشد
آخر نه بدین واسطه از خود برهیدیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}