شمارهٔ ۱۱۲۲

غزلیات

ای یار بی‌وفا که ز ما برشکسته‌ای
پیوند مهر و عِقد محبت گسسته‌ای

ضایع مکن حقوقِ مودّت به هیچ حال
گر خود همه دمی‌ست که با ما نشسته‌ای

ما از تو خسته‌ایم و شکایت نمی‌کنیم
باری مکن ز ما گله کز ما نخسته‌ای

ما دست شسته از دل و جان در وفای تو
تو دل چرا ز دوستی ما بشسته‌ای

با این همه لطافت و شیرین زبانی ا‌ت
با ما به گاهِ طعنه زدن چون کبسته‌ای

آخر به رستخیز منت التفات نیست
پنداری از صراطِ قیامت برسته‌ای

حالا ز سوز وامقِ بی‌چاره غافلی
آری هنوز باش که عذرا نجسته‌ای

ای سروِ باغ جان که ز چشمم نمی‌روی
بر جوی‌بارِ دیده ی من طرفه رسته‌ای

دل بردی از نزاری و جان هم دریغ نیست
گر دل درین ستم زده جان نیز بسته‌ای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}