غزل شمارهٔ ۱۴۲

غزلیات

سخن با او به مویی درنگیرد
وفا از هیچ رویی درنگیرد

زبانم موی شد ز آوردن عذر
چه عذر آرم که مویی درنگیرد

غلامش خواستم بودن، دلم گفت
که این دم با چون اویی درنگیرد

چه جویی مهرِ کین‌جویی که با او
حدیث مهرجویی درنگیرد

بر آن رخ اعتمادش هست چندانک
چراغ از هیچ گویی درنگیرد

ازین رنگین سخن خاقانیا بس
که با او رنگ جویی درنگیرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}