غزل شمارهٔ ۱۴۳

غزلیات

دلم آخر به وصالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد

زار از آن گریم تا گوهر اشک
به نثار لب و خالش برسد

نو به نو شیفته گردم چو به من
نو به نو پیکِ خیالش برسد

دل دیوانه بشیبد هر ماه
چون نظر سوی هلالش برسد

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت
تا مگر عید وصالش برسد

گرچه فتراک وصال است بلند
دستم آخر به دوالش برسد

پر و بالی بزند مرغ امید
گر ز دولت پر و بالش برسد

روز امید به پیشین برسید
ترسم آوخ که زوالش برسد

یاد خاقانی اگر کم نکند
بر فلک سِحر حلالش برسد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}