شمارهٔ ۷۵ - قصیده

قصاید

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند
درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

آن را مسلم است تماشا به باغ عشق
کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند

وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست
ختم وجود بر سر کتم عدم زند

از دست عشق چون به سفالی شراب خورد
طعنه نخست در گهر جام جم زند

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد
وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند

جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر
گمره بود که در ره ایمان قدم زند

و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت
تردامنی بود که دم از صبح‌دم زند

خاقانی این سراب که داند که مردوار
زین خاکدان به بام جهان بر علم زند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}