غزل شمارهٔ ۵۱

غزلیات

با رخ همچو صبح و زلف چو شام
بامدادان بر آی بر لب بام

تا بدانند نور از ظلمت
تا شناسند صبح را از شام

بگذری گر ز معبد گبران
ور بر آئی به قبلهٔ اسلام

نشناسند زاهدان محراب
نپرستند کافران اصنام

محض عشوه است مر تو را ترکیب
وز کرشمه است مر تو را اندام

از دعای فرشته بیزارم
گر از آن لب دهی مرا دشنام

گر بسنجی تو عقل را با عشق
می بدانی تو نور را ز ظلام

نکنی فرق نیک را از بد
نشناسی حلال را ز حرام

دور از آن آستان نمی‌میرم
آه از این روی، آه از این اندام

قصهٔ خود رضی بیا و مگو
از تو چون کس نمیبرد پیغام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}