غزل شمارهٔ ۳۳۵

غزلیات

یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آن که می‌خواهد در آغوش

نداند دوش‌بر‌دوش حریفان
که تنهامانده چون خُفت از غمش دوش؟

نکوگویان نصیحت می‌کنندم
ز من فریاد می‌آید که خاموش

ز بانگ رود و آوای سرودم
دگر جای نصیحت نیست در گوش

مرا گویند چشم از وی بپوشان
ورا گو برقعی بر خویشتن پوش

نشانی زان پری تا در خیال است
نیاید هرگز این دیوانه با هوش

نمی‌شاید گرفتن چشمه چشم
که دریای درون می‌آورد جوش

بیا تا هر چه هست از دست محبوب
بیاشامیم اگر زهر است اگر نوش

مرا در خاک راه دوست بگذار
برو گو دشمن اندر خون من کوش

نه یاری سست‌پیمان است سعدی
که در سختی کند یاری فراموش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}