غزل 334 | قیامت باشد آن قامت در آغوش
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش
غلام کیست آن لعبت؟ که ما را
غلام خویش کرد و حلقه در گوش
پریپیکر بتی کز سحر چشمش
نیامد خواب در چشمان من دوش
نه هر وقتم به یادِ خاطر آید
که خود هرگز نمیگردد فراموش
حلالش باد اگر خونم بریزد
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو «در صلاح خویشتن کوش»
دهل زیر گلیم از خلق پنهان
نشاید کرد و آتش زیر سرپوش
بیا ای دوست! ور دشمن ببیند
چه خواهد کرد؟ گو «میبین و میجوش»
تو از ما فارغ و ما با تو همراه
ز ما فریاد میآید، تو خاموش
حدیث حسن خویش از دیگری پرس
که سعدی در تو حیران است و مدهوش
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}