سعدی
رباعی شمارهٔ ۸
رباعیات
آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
سعدی
رباعیات
آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
{{ metaLine }}
موردی نیست.
خالی است.
موردی یافت نشد.
فال حافظ
نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
{{ poem.poet_nickname }}
کتاب: {{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}