بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد

باب پنجم در رضا

شبی کُردی از دردِ پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت

از این دست کاو برگ رَز می‌خورد
عجب دارم ار شب به پایان بَرَد

که در سینه، پیکانِ تیرِ تتار
به از ثقلِ مأکولِ ناسازگار

گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمرِ نادان بر آید به هیچ

قضا را طبیب اندر آن شب بِمُرد
چهل سال از این رفت و زنده‌ست کُرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}