غزل شمارهٔ ۱۹۱

غزلیات

هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می‌کند
سوزش اندر هر سری سودای دیگر می‌کند

با کمال خویشتن بینی، نمی‌دانم چرا؟
هر زمان آیینه را با خود برابر می‌کند

صورت ماهیت رویش نمی‌بیند کسی
هر کسی با خویشتن نقشی مصور می‌کند

جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس من
بوی جان می‌آید و مجلس معطر می‌کند

سینه‌ام پر آتش است و دم نمی‌یارم زدن
زانکه گر لب می‌گشایم دود سر بر می‌کند

در فراقش می‌نویسم نامه‌ای وز دست من
خامه خون می‌گرید و خط خاک بر سر می‌کند

شرح سودای دل ریشم، سواد نامه را
چون سواد چشم من هر دم به خون تر می‌کند

بوی انفاس نسیم خاک کویت می‌دهد
زان روایت‌ها که باد روح‌پرور می‌کند

گر غم عشقت مجرد ساخت سلمان را چه شد؟
کوی عشق است اینکه سلمان را قلندر می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}