غزل شمارهٔ ۳۳۴

غزلیات

بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
پیغام تو آورد صبا سلمه الله

چون خاک رهم بود قراری و سکونی
باد آمد و بر بوی توام می‌برد از ره

باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان
بادم به فدای قدم باد سحرگه

ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون
هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه

از شرم عذار تو برآورده عرق گل
وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه

بگریست به خون جگر و زار بنالید
در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه

حال من شوریده چه محتاج بیان است
رنگ رخ من بین که بیانی است موجه

از خاک رهم خوارتر افتاده به کویت
سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}