غزل شمارهٔ ۴۱۵

غزلیات

علم ما در کتاب نتوان یافت
سر آب از شراب نتوان یافت

بی حجاب است و خلق می گویند
حضرتش بی حجاب نتوان یافت

چشم ما بحر در نظر دارد
به ازین بحر و آب نتوان یافت

ما به شب آفتاب می بینیم
گرچه شب آفتاب نتوان یافت

گنج عشقش حساب نتوان کرد
بی حسابش حساب نتوان یافت

بگذر از نقش و از خیال مپرس
که خیالش به خواب نتوان یافت

در خرابات همچو سید ما
رند و مست و خراب نتوان یافت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}