غزل شمارهٔ ۴۲۳

غزلیات

عاشقی جان را به جانان داد و رفت
ماند این دنیای بی بنیاد و رفت

در خرابات مغان مست و خراب
سر به پای خم می بنهاد و رفت

قطره آبی به دریا در فتاد
چون توان کردن چنین افتاد و رفت

شاهبازی بود در بند وجود
بند را از پای خود بنهاد و رفت

زندهٔ جاوید شد آن زنده دل
تا نگوئی مرده شد بر باد و رفت

سرعت ایجاد و اعدام وی است
در زمانی ماهروئی زاد و رفت

بنده بودم ، بندگی کردم مدام
سید آمد بنده شد آزاد و رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}