غزل شمارهٔ ۴۲۵

غزلیات

نعمت الله جان به جانان داد و رفت
بر در میخانه مست افتاد و رفت

سید ما بندهٔ خاص خداست
گوییا شد از جهان آزاد و رفت

قرب صد سالی غم هجران کشید
عاقبت از وصل شد دلشاد و رفت

تا نپنداری که او معدوم گشت
یا بداد او عمر خود بر باد و رفت

برقعه ای از جسم و جان بربسته بود
بند برقع را ز رو بگشاد و رفت

در خرابات مغان مست و خراب
سر به پای خم می بنهاد و رفت

چون ندای ارجعی از حق شنود
زنده دل از عشق او جان داد و رفت

کل شیئی هالک الا وجهه
خواند بر دنیای بی بنیاد و رفت

نعمت الله دوستان یادش کنید
تا نگوئی رفت او از یاد و رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}