غزل شمارهٔ ۴۲۶

غزلیات

نعمت الله جان به جانان داد و رفت
بر در میخانه مست افتاد و رفت

آفتابش از قمر بسته نقاب
آن نقاب از روی خود بگشاد و رفت

بود استادی به شاگردان بسی
کرد شاگردان همه استاد و رفت

در خرابات مغان مست و خراب
سر به پای خم می بنهاد و رفت

او خلیفه بود در بغداد تن
رخت را بربست از بغداد و رفت

عارفانه در جهان صد سال بود
نی چو غافل داد جان بر باد و رفت

سید ما بود ظاهر شد نهان
بندگان را جمله کرد آزاد و رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}