غزل شمارهٔ ۴۳۰

غزلیات

در ره عشق چو ما بی سر و پا باید رفت
راه را نیست نهایت ابدا باید رفت

ما از این خلوت میخانه به جائی نرویم
که از این جنت جاوید چرا باید رفت

گر علاجی طلبد خسته به درگاه طبیب
دردمندانه به امید دوا باید رفت

هر که دارد هوس دار بقا خوش باشد
بی سر و پا به سر دار فنا باید رفت

عارف ار آنکه به میخانه رود یا مسجد
هر کجا می رود از بهر خدا باید رفت

در پی عشق روان شو که طریقت اینست
تو چه دانی که در این راه کجا باید رفت

نعمت الله سوی کعبه روانست دگر
عاشقانه چو وی از صدق و صفا باید رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}