غزل شمارهٔ ۴۸۵

غزلیات

بحر ما دریای بی پایان بود
آب ما از چشمهٔ حیوان بود

کنج دل گنجینهٔ معمور اوست
گرچه دل کاشانهٔ ویران بود

دُرد درد عشق او را نوش کن
زانکه دُرد درد او پنهان بود

جان چه باشد تا سخن گوید ز جان
هر کسی کو عاشق جانان بود

نور چشم است از همه پیداتر است
تا نپنداری که او پنهان بود

گر که بینی دست او را بوسه ده
زانکه دست او از آن دستان بود

نعمت الله مست و جام می به دست
این چنین رندی مرا مهمان بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}