غزل شمارهٔ ۸۵۲

غزلیات

راه را گم کرده ای جان پدر
خویش را گم کن که ره یابی دگر

عشقبازی گر کنی با من نشین
جان بباز و دل بده سر هم به سر

ذوق اگر داری ببینی نور او
خوش به چشم ما در آ او را نگر

آینه گر صد نماید ور هزار
می نماید آفتابی در نظر

یک وجود است و صفاتش بی شمار
آن یکی در هر یکی خوش می شمر

عاشق و معشوق و عشقی در وجود
از وجود خود اگر یابی خبر

چشم مست نعمت الله را ببین
نور او دارد همیشه در بصر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}