غزل شمارهٔ ۹۳۹

غزلیات

به گوش و هوش من آمد ندای ساقی دوش
که جام جم بستان و می حلال بنوش

بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست
مدام همدم جامند و خم می در جوش

گشوده برقع صورت ز روی معنی باز
هزار جان شده حیران و عقلها مدهوش

به عشق ساقی رندان که جان من به فداش
سبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش

به مشت گل نتوان آفتاب را اندود
بگو به عاشق مستی که عشق را می پوش

به گندمی اگر آدم بهشت را بفروخت
تو باز خر به جوی و به نیم جو بفروش

شنو که سید سرمست وعظ می گوید
بگو خطیب مخوان خطبه یک زمان خاموش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}