غزل شمارهٔ ۹۴۰

غزلیات

زهد بگذار و خرقه را بفروش
جام می را بگیر و خوش می نوش

ذوق مستی کسی که دریابد
گرچه عاقل بود شود مدهوش

در خرابات مست می گردم
همچو رندان خوشی سبو بر دوش

ساغر می مدام می نوشم
سرخوشانه چو خم می در جوش

راز هشیار پیش مست مگو
ور بگوئی بگو که آن می پوش

گوهر بحر ماست گفتهٔ ما
خوش بود هر که می کند در گوش

شاهد ماست ساقی سرمست
نعمت الله گرفته در آغوش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}