غزل شمارهٔ ۱۱۱۷

غزلیات

نظری می‌کنم و وجه خدا می‌بینم
روی آن دلبر بی‌روی و ریا می‌بینم

بر جمالش همگی صورت جان می‌نگرم
وز کمالش همه تن لطف و وفا می‌بینم

نه به خود می‌نگرم صنع خدا تا دانی
بلکه من صنع خدا را به خدا می‌بینم

ترک آن قامت و بالاش نگویم به بلا
گرچه از قامت و بالاش بلا می‌بینم

مردم دیدهٔ ما غرقه به خون نظرند
هر طرف می‌نگرم چشمهٔ لا می‌بینم

صوفی صومعهٔ خلوت معنی شده‌ام
لاجرم صورت می صاف و صفا می‌بینم

جان سید شده آیینهٔ جانان به یقین
عشق داند ز کجا تا به کجا می‌بینم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}