غزل شمارهٔ ۱۱۵۴

غزلیات

تا مجرد از دل و از جان شدیم
همنشین و همدم جانان شدیم

همچو قطره بهر یک دردانه ای
غرقهٔ دریای بی پایان شدیم

از خیال روی یار خویشتن
همچو زلفش بی سر و سامان شدیم

تا که پیدا شد جمال عشق دوست
ما به خود در خود ز خود پنهان شدیم

جان و دل در کار عشقش باختیم
لاجرم ما جمله تن چون جان شدیم

از برای گنج عشقش روز و شب
ساکن کنج دل ویران شدیم

تا خبر از زلف و رویش یافتیم
بی خبر از کفر و از ایمان شدیم

گرد نقطه مدتی گشتیم ما
نقطهٔ پرگار این دوران شدیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}