شمارهٔ ۱۶۰

غزلیات

منم ز یار نگارین خود جدا مانده
به دست هجر گرفتار و بی‌نوا مانده

نخست گوهر با قیمت و بها بودی
به خاک تیره فرو رفته بی‌بها مانده

فتاده دور ز خاصان بارگاه ازل
اسیر خاک ابد گشته در بلا مانده

مقرب در درگاه کبریا بوده
به دست کبر گرفتار و در ریا مانده

به چار میخ طبیعت بدوخته محکم
به حبس شش جهت کون مبتلا مانده

هر‌آن‌که دید مرا گفت در چنین حالت:
ببین ببین ز کجا آمده کجا مانده !

شب است و راه بیابان و من ز قافله دور
غریب و  عاشق و مسکین ضعیف و  وامانده

کجاست پرتو حسنت که رهنما گردد
که هست جان من از راه و رهنما مانده

شده ز دوری خورشید، مغربی حقیر
به سان ذره‌ی‌سرگشته در هوا مانده

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}