غزل شمارهٔ ۸۱۴

غزلیات

نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را

هر چند حجاب تو زبان‌بند هوس‌هاست
زنهار، ز سر باز مکن چین جبین را

چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد
این صید ز صیاد گرفته است کمین را

هر جا لب لعل تو به گفتار درآید
در آب گهر غوطه دهد مغز زمین را

آخر که تو را گفت که از خانه‌خرابان
تنها کنی آباد، همین خانه زین را؟

آسوده بود عشق ز بی‌تابی عاشق
از زلزله خاک چه غم چرخ برین را؟

مگذار به لعل تو فتد چشم هوسناک
کاین ابر بود ریگ روان آب نگین را

می‌ترسم ازان چشم سیه‌مست که آخر
از راه برد صائب سجاده‌نشین را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}