غزل شمارهٔ ۴۱۳۸

غزلیات

هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند

رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است
این اعتبار مفت به عنبر نداده اند

بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی
درویش را که نعمت دیگر نداده اند

از بر گریز حادثه آزاد کرده اند
هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند

نومید نیستم ز ترازوی عدل حق
زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند

داغ توانگری به جبینشان کشیده اند
آن فرقه را که چهره چون زر نداده اند

روشندلان به خرمن خود برق گشته اند
فرصت به شوخ چشمی اخترنداده اند

آراسته است روی زمین را به عدل و داد
آیینه را عبث به سکندر نداده اند

دم را شمرده ساز که مردان خود حساب
دامن به دست پرسش محشر نداده اند

صائب به خواب امن زایام صلح کن
کاین منزلت به هیچ توانگر نداده اند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}