غزل شمارهٔ ۴۸۲۷

غزلیات

شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس
صندلی درد سر ویرانه سیلاب است و بس

گم مکن ره، خضر اگر تیری به تاریکی فکند
چشمه حیوان دم شمشیر سیراب است و بس

مجلس اهل ریا چون بوریا افسرده است
آن که دارد آتشی در سینه محراب است و بس

تا گریبان مردم عالم به خون آلوده اند
پاکدامانی که می بینیم قصاب است و بس

ای که می پرسی که در ملک محبت باب چیست
اشک گرم و چهره خونین همین باب است و بس

تیره روزان را خبر از گردش سیاره نیست
بشکند چون رنگ بر رخسار، مهتاب است و بس

نیست صائب زاهدان خشک را نور شعور
مشرق روشن ضمیران عالم آب است و بس

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}