غزل شمارهٔ ۵۷۰۳

غزلیات

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم
وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران
ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

جدا چودست سبو از سرم نمی گردد
ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم

گره زکار دو عالم گشودن آسان است
نمیرود پی این کار مختصر دستم

کنون که شمع برون آمده است از فانوس
زبال و پر کف خاکستری است در دستم

ز آب گوهر من روی عالمی تازه است
چو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم

به فکر مور میانی فتاده ام صائب
عجب رگی ز سخن آمده است در دستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}