غزل شمارهٔ ۵۹۴۷

غزلیات

از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم
بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم

راهی که راهزن زد یک چند امن باشد
ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم

ساقی و باده من از سینه جوش می زد
روزی که بود مطرب از نغمه الستم

زان دم که عشق او بست از نیستی میانم
ز نار تازه ای شد احرام هر چه بستم

با دست در کف تن تا در خمار باشم
دارم تمام عالم روزی که نیم مستم

از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات
مستی و هوشیاری سازد بلند و پستم؟

از صحبت گرانان در زیر سنگ بودم
جز گوشه دل خود در هر کجا نشستم

از نوخطان گسستم سررشته محبت
زان دم که صائب آمد زلف سخن به دستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}