صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۳۱۶
غزلیات
چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشم
که همچو موی در آتش، ز طبع و خوی تو باشم
به عیش پا زدهام تا، غم تو گشته نصیبم
ز خویش گم شدهام بس به جستجوی تو باشم
کسان ز فتنه گریزند و من به رغم سلامت
همیشه در طلب چشم فتنهجوی تو باشم
مرا به کشمکش کفر و دین چه کار، که دایم
خیال موی تو دارم، به فکر روی تو باشم
بگفتیم تا به سر آیی، به وقت مرگ طبیبا
اجل رسیده و اکنون در آرزوی تو باشم
ز هر دیار ملول و هوای کوی تو دارم
ز هر حدیث خموش و به گفتگوی تو باشم
ز شوق جنت و خوف جحیم فارغم، اما
در اشتیاق بهشت رخِ نکوی تو باشم
در آن مقام که هر کس مقام خویش نماید
مرا بس اینکه سگی از سگان کوی تو باشم
کجا غم دلم از سیر گل علاج پذیرد
که چون صغیر، گرفتار رنگ و بوی تو باشم
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}