شمارهٔ ۳۳۴

غزلیات

شبی که زلف تو ای نازنین فتاد بدستم
ز کاینات بریدم دل و بموی تو بستم

بجز تو روی ارادت بهیچ سوی ندارم
که خاستم ز سر عالمی و با تو نشستم

مرادم اول و آخر توئی و روی تو باشد
چراغ شام ابد آفتاب صبح الستم

تو را ستایم و بس هر که را که من بستایم
تو را پرستم و بس هر چه را که من به پرستم

دهانت از عدم و از وجود برده برونم
نه آگهی دگر از نیست باشد و نه ز هستم

چنان ز گردش چشمت شدم ز دست که مستان
کشند دوش بدوش و برند دست بدستم

مرا ز عشق تو ای مایهٔ‌ امید همین بس
که در کمند تو از قید هر دو کون برستم

بصد طلسم فتادم براه عشق و لیکن
بیمن نام علی آن طلسم‌ها بشکستم

بغیر باده گساران بزم ساقی کوثر
کسی صغیر نداند که من ز جام که مستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}