شمارهٔ ۲۱

غزلیات

آدمی صورت حقست و خدا را نشناخت
که نشد آدمی و صورت ما را نشناخت

پادشاهان حقیقت ز گدا با خبرند
پادشه نیست که در ملک گدا را نشناخت

یار در خانه و ما در پی او در بدریم
دل سودا زده آنزلف دو تا را نشناخت

ذره ئی نیست که خورشید سما نیست درو
کمتر از ذره که خورشید سما را نشناخت

درد این زهد و ریا را در میخانه دواست
زاهد بی خبر از درد دوا را نشناخت

از من آید بمن آواز من از کوه ثبات
حیوانست که این صوت و صدا را نشناخت

آدمی آینه غیب نما بود جهول
کور بود آینه غیب نما را نشناخت

پیر ما خرقه بیفکند و برقص آمد و رفت
جان بی معرفت از جسم فنا را نشناخت

آفتاب ازل از مشرق دل سر زد و گل
با چنین روشنی آن نور و ضیا را نشناخت

دل سلیمان هوی نفس دنی دیو هوس
هوس دیو سلیمان هوی را نشناخت

ابروی یار هلالیست ز خورشید پدید
مفتی آن ابروی انگشت نما را نشناخت

صیقل آئینه از صورت حق با خبرست
دل در زنگ فرو رفته صفا را نشناخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}