شمارهٔ ۲۱

غزلیات

بس که دشنام دهی چون شنوی نام مرا
یک نفر نیست که آرد به تو پیغام مرا

این تویی بر سر من سایه ز مهر افکندی
یا همایی به غلط ساخته وطن بام مرا

از در رحمت اگر پرده ز رخ برفکنی
صبح بی منت خورشید دمد شام مرا

کیش زردشت به روی تو گرفتم تا بست
کفر زلف سیهت بازوی اسلام مرا

آشیان رفت درآن حلقه ی زلف از یادم
تا به گلزار رخ آویخته ای دام مرا

پیش بردم به صبوری همه جا وآخر عمر
بردی از نیم نظر حاصل ایام مرا

جان به لب آمد و یک دم به دهانت نرسید
حسرتی ماند دمادم لب ناکام مرا

ما درین بادیه مردیم خوشا زنده دلی
که از این وقعه بر او مژده دلارام مرا

شد یقینم به شهادت که صفایی ز نخست
بر سعادت شده تقدیر سرانجام مرا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}