غزل شمارهٔ ۶۸

غزلیات

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟
سر کفر و غم ایمان که دارد؟

اگر عشق تو خون من نریزد
غمت را هر شبی مهمان که دارد؟

دل من با خیالت دوش می‌گفت:
که این درد مرا درمان که دارد؟

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم: کان که دارد؟

مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان که دارد؟

دلم در بند زلف توست ور نه
سر سودای بی‌پایان که دارد؟

اگر لطف خیال تو نباشد
عراقی را چنین حیران که دارد؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}