غزل شمارهٔ ۱۵۷

غزلیات

شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفت
غرض که مدت عمرم به بینوایی رفت

ز ناز راندی و دانم ولی نیابم باز
که این معامله با طبع روستایی رفت

هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلی
تمام عمر به اندیشه ی رهایی رفت

نیافت عشق درّ شب چراغ در ظلمات
اگر که چه شب به دنبال روشنایی رفت

مقربان همه بیگانه اند از در دوست
غرور بود که نامش به آشنایی رفت

ز شیخ صومعه جستم نشان عرفی، گفت
به آستان برهمن به چهره سایی رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}